یه وقتایی هست که لبریز از حرف و ناگفته هات میشی

و میخوای همه انچه که درونت می گذره رو به زبون بیاری

یا بیریش روی کاغذ تا خالی بشی و بتونی یه کم راحت تر

نفس بکشی ، دست به قلم میشی و میای شروع به

نوشتن کنی ، یهو قفل می کنی ، ذهنت هنگ می کنه

کلمه ها و افکارت فرار میکنن...

خوب میدونی چی میخوای بگی یا بنویسی اما هر چی

به مغزت قشار میاری نمی تونی عنوانش کنی اینجوریه

که بازم به اجبار تو خودت سرکوبش می کنی و توی

دلت دفنش میکنی کنار تمام حسرت ها و حرفای دیگت

که خیلی وقته تلنبار شده میری تو کما .....

مرگ مغزی و تمام... !!